تبلیغات
وبلاگ تاریخ اسلام - بازگشت به مكة و درگذشت مادر«بخش دوم»
چهارشنبه 23 شهریور 1390

بازگشت به مكة و درگذشت مادر«بخش دوم»

   نوشته شده توسط: مهدی    

نگارنده گوید:گذشته از اینكه مجلسى(ره) نام این برخى ازسیره نویسان را ذكر نكرده خیلى بعید به نظر مى رسد كه با توجه به فاصله زیاد مدینه و همچنین ابواء با شهر مكه و بخصوص با وسائل نقلیه آن زمان چنین انتقالى انجام شده باشد،و چنان نیازى هم در كار نبوده كه احتیاج به صدور معجزه اى در این باره باشد و الله اعلم .
و به هر صورت این بحث را رها كرده و به دنبال بحث خود بازمى گردیم .
و در بحار الانوار از كتاب در آنجا توقف كردند،و براى رسول خدا(ص) از آن توقف یك ماهه خاطراتى به جاى مانده كه از آن جمله فرمود : در آن روزها مردى از یهود دیدم كه به نزد من رفت و آمد مى كرد و دقیقا مرا زیر نظر مى گرفت تا اینكه روزى تنهائى مرا دیدار كرده پرسید : اى پسر،نامت چیست؟
گفتم:احمد
در این وقت مرد یهودى نگاهى به پشت من كرد و شنیدم كه مىگفت :
این پسر پیامبر این امت است،و سپس به نزد دائیه اى من رفت و جریان را به آنها نیز گزارش داد،و آنها نیز به مادرم گفتند،و او بر حال من بیمناك شده و از مدینه خارج شدیم .

و از ام ایمن روایت كرده كه گفت:روزى دو مرد از یهودیان مدینه هنگام نیمه روز به نزد من آمده و گفتند :احمد را پیش ما بیاور،من آن حضرت را به نزد آنها بردم،و آن دو نفر یهودى دقیقا او را زیر نظر گرفته و پشت و روى بدن آن حضرت را بررسى كردند،سپس یكى از آنها به دیگرى گفت :
« هذا نبی هذه الامة و هذه دار هجرته و سیكون بهذه البلدة من القتل و السبى امر عظیم »
این پیامبر این امت است و این شهر هم هجرت گاه او است و در آینده در این شهر از كشتار و اسارت،داستان بزرگى اتفاق مى افتد . (15)
و به هر صورت ام ایمن آن حضرت را به مكه آورد،و هم چنان از آن حضرت نگهدارى كرد و تا پایان عمر رسول خدا(ص) درخدمت آن بزرگوار بود،و تا پنج یا شش ماه پس از رحلت رسول خدا(ص) نیز زنده بود و آنگاه از دنیا رفت .
و رسول خدا(ص) محبت ها و خدمت هاى او را پیوسته یادآورى مىكرد،تا جائی كه بر طبق نقلى به دیدار او مى رفت و مى فرمود : « ام ایمن،امى بعد امى » (16)
ام ایمن پس از مادرم،مادر من بود .
و بر طبق روایت كتاب « عدد » كه مجلسى(ره) از آن نقل كرده پس از آنكه رسول خدا(ص) با خدیجه ازدواج كرد ام ایمن را آزاد فرمود (17) و چون شوهر نداشت مسلمانان را به ازدواج با وى تشویق فرمود تا جائی كه بر طبق نقل كتاب « انساب  بلاذرى » در این باره فرمود : « من سره ان یتزوج امراة من اهل الجنة فلیتزوج ام ایمن » (18)
كسى كه دوست دارد با زنى از اهل بهشت ازدواج كند با ام ایمن ازدواج كند .
و به دنبال همین گفتار رسول خدا(ص) بود كه زید بن حارثه (19) با او ازدواج كرد،و اسامة بن زید كه بعدها از مسلمانان بزرگ و مشهور گردید و در چند مورد به ماموریت هائى از طرف رسول خدا(ص) مفتخر گردید،و فرمانده لشكر از سوى آن حضرت شد ثمره و محصول همین ازدواج بود .
در كنار عبدالمطلب : و از آن پس رسول خدا(ص) در كنار جدش عبدالمطلب و تحت سر پرستى و كفالت او قرار گرفت .
ابن اسحاق گفته است :
رسم چنان بود كه براى عبدالمطلب در كنار خانه كعبه فرش مخصوصى مى گستراندند و پسران وى در اطراف آن مى نشستند تا عبدالمطلب بیاید،و به خاطر گرامى داشت و احترام وى كسى روى آن فرش نمى نشست .
گاه مى شد كه رسول خدا(ص) كه در آن وقت پسركى كوچك بود مى آمد و روى آن فرش مى نشست،عموهایش كه چنان مى دیدند او را مى گرفتند تا از آن فرش دور سازند،ولى عبدالمطلب كه آن منظره را مشاهده مى كرد بدان ها مى گفت :
« دعوا ابنى فو الله ان له لشائا »
فرزندم را واگذارید كه به خدا سوگند او را مقامى بزرگ است ...
و سپس او را در كنار خود روى آن فرش مخصوص مى نشانید و دست بر پشت او مى كشید و از حركات و رفتار او خرسند مى شد (20)
و ابن سعد در طبقات روایت كرده كه پس از فوت آمنه،عبدالمطلب رسول خدا(ص) را نزد خود برد و بیش از فرزندان خود نسبت به او محبت و مهر مى ورزید و او را به خود نزدیك مى كرد و در وقت تنهائى و خواب به نزد او مى رفت و از او مراقبت مى كرد ...
و نیز روایت كرده كه مردمى از قبیله « بنى مدلج » به عبدالمطلب گفتند:از این فرزند محافظت كن كه ما جاى پائى را شبیه تر از جاى پاى او با جاى پائى كه در مقام « ابراهیم »(ع) است ندیده ایم،و عبدالمطلب با شنیدن این سخن به ابوطالب گفت:بشنو كه اینان چه مى گویند و ابوطالب نیز پس از شنیدن این گفتار از آن حضرت محافظت مى كرد .
و عبدالمطلب به ام ایمن كه از رسول خدا(ص) نگهدارى مى كرد و دایگى و پرستارى او را به عهده داشت مى گفت:از این فرزند من محافظت كن كه اهل كتاب او را پیغمبر این امت مى پندارند .
و عبدالمطلب چنان بود كه غذائى نمى خورد جز آنكه مى گفت: پسرم را نزد من آرید،و او را نزد وى مى بردند (21) .و در كتاب اكمال الدین صدوق(ره) به سندش از ابن عباس روایت كرده كه گوید :
در سایه خانه كعبه براى عبدالمطلب فرشى مى گستراندند كه احدى به خاطرحرمت عبدالمطلب بر آن جلوس نمى كرد و فرزندان عبدالمطلب مى آمدند و اطراف آن فرش مى نشستند تا عبدالمطلب بیاید.و گاه مى شد كه رسول خدا(ص) در حالی كه پسر كوچكى بود-مى آمد و بر آن فرش مى نشست و این جریان بر عموهاى آن حضرت(كه همان فرزندان عبدالمطلب) بودند گران مى آمد و به همین جهت او را مى گرفتند تا از آن جایگاه و فرش مخصوص دور سازند و عبدالمطلب كه آن وضع را مشاهده مى كرد مى گفت :پسرم را واگذارید كه او را مقامى بس بزرگ خواهد بود،و من روزى را مى بینم كه او بر شما سیادت و آقائى خواهد كرد،و من در چهره او مى بینم كه روزى بر مردم سیادت مى كند ...
این را مى گفت و سپس او را برداشته و كنار خود مى نشانید و دست بر پشت او مى كشید و او را مى بوسید و مى گفت:من از این فرزند پاك تر و خوش بو تر ندیده ام...آن گاه متوجه ابوطالب- كه با عبدالله از یك مادر بودند-مى شد و مى گفت:اى ابوطالب به راستى كه براى این پسر مقام بزرگى است او را نگهدارى كن و از وى دست باز مدار كه او تنها است و براى او همانند مادرى مهربان باش كه صدمه اى به او نرسد ...
سپس او را بر دوش خود سوار مى كرد و هفت بار اطراف خانه طواف مى داد و نظیر این روایت به طور اختصار در كتاب هائى نظیر مناقب ابن شهر آشوب و اصول كافى كلینى(ره) و جاهاى دیگر نقل شده(22) .و در همین روایت اكمال الدین آمده كه چون هنگام مرگ عبدالمطلب فرا رسید به سراغ فرزندش ابوطالب فرستاد و چون وى در بالین او حاضر شد در حالى كه عبدالمطلب در حال احتضار بود و مى گریست و محمد(ص) روى سینه او قرار داشت به سوى ابوطالب متوجه شده و مى گفت :« یا ابا طالب انظر ان تكون حافظا لهذا الوحید الذى لم یشم رائحة ابیه.و لم یذق شفقة امه .انظر یا ابا طالب ان یكون من جسدك بمنزلة كبدك »
« اى اباطالب بنگر تا نگهدار این فرزندى كه تك و تنها است و بوى پدر را استشمام نكرده و مهر مادر را نچشیده است باشى بنگر تا همانند جگر خود او را عزیز دارى ...»
« یا ابا طالب ان ادركت ایامه فاعلم انى كنت من ابصر الناس و اعلم الناس به،فان استطعت ان تتبعه فافعل و انصره بلسانك و یدك و ما لك فانه و الله سیسودكم »
« اى ابوطالب اگر روزگار او را درك كردى بدان كه من نسبت به وضع اواز همه مردم بیناتر و داناترم و اگر توانستى از او پیروى كن و با دست و زبان و مال و دارائى خود،او را یارى نما كه به خدا سوگند وى بر شما سیادت خواهد نمود ».(23)

وفات عبدالمطلب
بر طبق گفته مشهور از اهل حدیث و تاریخ،رسول خدا(ص) هشت ساله بود كه عبدالمطلب در حالى كه به گفته ابن اثیر در اسد الغابة بینائى خود را از دست داده بود (24) از دنیا رفت و در باره این كه خود عبدالمطلب در هنگام مرگ چند سال داشته اختلاف زیادى در تاریخ دیده مى شود كه برخى عمر او را در هنگام وفات هشتاد و دو سال و برخى یكصد و چهل سال ذكر كرده اند(25) ، كه تفاوت آنها حدود شصت سال مى شود ، كه البته این گونه اختلافات در تاریخ گذشتگان تازگى ندارد،و در تاریخ و روایات نمونه هاى فراوانى دارد .
و گفته اند:خداوند به عبدالمطلب ده پسر و شش دخترعنایت كرد كه پسران عبارت بودند از :حارث،ابو طالب ،حمزه ، زبیر ، عبد الله ، عیذاق ، مقوم ، حجل ، ابولهب ، عباس. كه البته در برخى از این ها اختلاف نیز هست و یعقوبى در تاریخ خود « عیذاق » و « حجل » را یكى دانسته و دهمى را و « قثم » دانسته است(26).چنان چه برخى مقوم و حجل را یكى دانسته اند (27) .
و شیخ صدوق(ره) به جز عباس عدد آن ها را ده نفر ذكر كرده و مانند برخى دیگر فرزندى به نام « ضرار » نیز براى عبد المطلب ذكر كرده است.(28)
دختران او عبارتند از:عاتكة ، امیمة ، ام حكیم ، برة ، اروى ، صفیة(مادر زبیر بن عوام)


پی نوشت ها:
15- بحار الانوار ج 15 ص 116
16 و 17 -قاموس الرجال ج 10 ص 387 -بنقل از استیعاب .
18- بحار الانوار ج 15 ص 116
19- زید بن حارثه نیز كسى بود كه از زمان ازدواج رسول خدا(ص) با خدیجه در خانه آن حضرت بود و چندین سال افتخار خدمت گزارى رسول خدا(ص) را داشت تا این كه در جنگ موته به شهادت رسید به شرحى كه ان شاء الله تعالى در جاى خود مذكور خواهد گردید .
20- سیره ابن هشام ج 1 ص 168
21- طبقات ابن سعد ج 1 ص 118
22- مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 24 و 25 و اصول كافى ج 1 ص 448
23- اكمال الدین(ط جدید)ج 1 ص 171-172
24- اسد الغابة ج 1 ص 15
25- طبقات ابن سعد ج 1 ص 119 -و بحار الانوار ج 15 ص 162 -تاریخ یعقوبى ج 2 ص 8
26- تاریخ یعقوبى ج 1 ص 7
27 و 28 -خصال ج 1 ص 150

منبع:کتاب درس هایی از تاریخ تحلیلی اسلام جلد 1




Milford
جمعه 17 آذر 1396 03:13 ق.ظ
It is not my first time to visit this web page, i
am browsing this site dailly and take good facts from here all
the time.
How can you heal an Achilles tendonitis fast?
جمعه 17 شهریور 1396 05:05 ق.ظ
Hi there to every one, the contents existing at this site are actually remarkable for
people experience, well, keep up the good work fellows.
How can you heal an Achilles tendonitis fast?
جمعه 17 شهریور 1396 05:02 ق.ظ
Hi there to every one, the contents existing at this site are actually remarkable for
people experience, well, keep up the good work fellows.
Loren
جمعه 16 تیر 1396 06:20 ب.ظ
I quite like reading a post that can make men and women think.
Also, thank you for allowing for me to comment!
Trevor
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:44 ب.ظ
Hi there to all, it's in fact a good for me to go to see this site, it includes useful Information.
BHW
جمعه 18 فروردین 1396 04:24 ب.ظ
This piece of writing gives clear idea in favor of the new visitors of blogging,
that genuinely how to do blogging and site-building.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر